ذبيح الله صفا
1028
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
. . . رفتيم بيكباره ره دير و حرم را * يكدست گرفتيم صمد را و صنم را دريوزهگر كوى خرابات مغانيم * در كاسهء سر ريخته هر حق قدم را آب خضر از كاسهء ما جوى كه اينجا * عيسى بدى آب دهد معجزِ دَم را ما مست شرابيم چه دريا و چه قطره * ديريست كه نه بيش شناسيم و نه كم را ز آن جام مصفا كه نسيمى ز شميمش * بر جاى بصر نصب كند قوّت شَم را در دير فروزيم چراغى كه فرستد * پروانهء معزولى قنديل حرم را كو ساز مغنى كه ز يك پرده كند ساز * با چاشنى مستى ما ذوقِ نِغَم را تو منكر پيمانه و من منكر پيمان * زاهد ، نخورم جاى مى ناب قسم را جام عرقى خوشترم آيد ز عراقين * مستان چه شناسند عرب را و عجم را ما دجلهكشى ياد گرفتيم ز استاد * ما را خط بغداد به از خطهء بغداد چون خوشهء پروين كه ازو نور فشردند * از بهر دل ما دل انگور فشردند بر مردمك تاك ره افتاد مغان را * ز آن از كف پا آبلهء نور فشردند در ساحت ميخانه گدايان تهيدست * بر گنج گهر پاى چو گنجور فشردند از شعشعهء نور تجلى كف موسى است * پايى كه بداغ جگر طور فشردند اين دير مغانست كه اينجا بلب مست * آلودگى از دامن مستور فشردند در جنت ميخانه بنوش از كف غلمان * آن باده كه گويى ز لب حور فشردند از مست بجز نعرهء مستانه نخيزد * بى جا گلوى دعوى منصور فشردند خون از دل من سر زد و از چشم صراحى * چون ناىِ نى و شَهرَگِ طنبور فشردند سرمستى و ديوانهدلى قسمت من شد * آن روز كه در مغز جنون شور فشردند ما دجلهكشى ياد گرفتيم ز استاد * ما را خط بغداد به از خطهء بغداد زاهد اگرت ميل سبكبارى جانست * بر دوش سبو گير كه سجاده گرانست در خود شده گم چند ره صومعه پويى * يك گام ز خود پيشترك دير مغانست اينجا نه مه و هفته ، حساب از دم نقدست * اينجا نه شب جمعه نه روز رمضانست گر سنگ بيندازى و پيمانه بگيرى * دانى كه چه خون در جگر شيشه گرانست